و روزی تمام قلم ها نام تو را می نویسند
نویسنده: گاهی اوقات می نشینم و فکر می کنم که به راستی این همه مشکلات دینی و اعتقادی و فرهنگی که بخش کوچکی از آن را هر روز در هر گوشه از کوچه و خیابان می بینیم ، از کجا آب می خورد؟ جدایی بخشی از نسل جوان امروز از ارزش های مذهبی ، که روز به روز بیشتر و شدیدتر هم می شود ، و رو آوردنش به فرهنگ ها و الگوهای مغرب زمین ، به واسطه ی ضعف و کم کاری کدام یک از دستگاه های اجرایی مملکت است؟ معمولاً به نتیجه نمی رسم. همیشه فقط یک جواب است که راضی ام می کند.
----------------------------
صحنه ی اول:
در خط دو متروی تهران از دانشگاه به سمت خانه می آمدم. اتفاقاً یک جای خالی بین پیرمردی شصت - هفتاد ساله و پیرزنی پنجاه - شصت ساله پیدا کردم و نشستم. پیرمرد ظاهر مناسبی داشت. موهایش کاملاً سفید بود و اندک ریشی که داشت نصف بیشتر صورتش را می پوشاند. پیراهن چهار خانه ی سفیدی که به تن داشت را روی شلوار پارچه ای تیره اش انداخته بود. ظاهرش می خورد از پیرمردهای مسجدی محل شان باشد.
-------
نویسنده: و فراموش نکنیم که هرگز نمی شود از ظاهر افراد به فکر و باطن شان رسید. که بسیار بوده اند و هستند انسان های دورو و ریاکاری که اگر بخواهی به حساب ظاهرشان حکم کنی ، حتماً یا پیامبرند یا امام زمان. ولی ضربه هایی به اسلام و فرهنگ اسلامی زده اند که از توان محاسبه ی بنی بشر خارج است.
-------
احتیاج به تذکر نبود. من هم حکمی نکردم. برای من ، او فقط بزرگتری بود و احترامش به هر شکل ، واجب. پیرزن هم مشکلی نداشت. مانتوی بلند و گشاد و مشکی پوشیده بود و روسری براق سیاه و سرخ. اندکی از موهای زرد رنگش هم از زیر روسری بیرون ریخته بود. مثل یک دختر جوان هجده - نوزده ساله به خودش رسیده بود. به گمانم اگر همان جا کسی از او می پرسید چند سال دارد ، چیزی بالاتر از سی یا حداکثر چهل نمی شنید.
من هم مثل همیشه شلوار کتان توسی رنگ (البته همه به خاطر رنگ زمینه و طرحش می گفتند و می گویند لی است ، ولی نیست) پوشیده بودم و پیراهنی با چهارخانه های ریز با همان رنگ زمینه که آستین هایش را تا سر آرنج بالا آورده بودم. کفش کتانی قهوه ای تیره و کوله پشتی مشکی که حالا جلوی پایم گذاشته بودمش. موهای کوتاه و مرتب و اندکی ریش (اگر بتوان اسمش را ریش گذاشت) که مشخص بود تازه کوتاه شده است.
به دور و برم نگاهی انداختم و چند نفری که اطرافم نشسته بودند را برانداز کردم. در کیفم را باز کردم و کتابی صورتی رنگ درآوردم که بخوانم. آن روزها به خاطر ضعفی که در تفکرات و اعتقاداتم احساس می کردم ، و به سفارش پدر و دوست و آشنا و چند انسان با تجربه ی دیگر ، داشتم کتاب های شهید مطهری را می خواندم (هنوز هم می خوانم). راستش را بخواهی می ترسیدم کسی بفهمد چه کتابی می خوانم. سعی می کردم جلد کتاب و اسم نویسنده را هیچ کس نبیند. مخصوصاً این یکی. مسئله ی حجاب. هربار می خواستم بخوانمش انسان های اطراف را برانداز می کردم که دختر جوان بدحجابی ، یا جوان به ظاهر روشن فکری دور و برم نباشد که تکه ای بارم کند و نتوانم جوابش را بدهم.
-------
نویسنده: و تو ، مخاطب عزیز ، ببین این جامعه را چه شده است که جوانی نوزده ساله و اسماً مسلمان نمی تواند اعتقاداتش را عقلاً اثبات کند ، و وقتی هم مشکل را فهمیده از ترس نگاه های تحقیرآمیز و بعضاً عاقل اندر سفیه دیگران از تحقیق و جستجو چشم می پوشد و چشمانش را به روی حقیقت آشکار می بندد. و آیا تو می گویی که اینگونه نیست؟
-------
البته من ، هرچند می ترسیدم ، ولی می دانستم که عاشقی شیوه ی رندان بلاکش است و از همین رو خودم را برای هر حرف و اتفاقی آماده کرده بودم. جالب است بدانید که وقتی در اتوبوس یا در همین مترو رمان و داستان می خواندم از هیچ کس نمی ترسیدم. شاید اگر می خواستم کتاب های دکتر شریعتی را بخوانم هم به واسطه ی روشن فکر بودنش نمی ترسیدم. ولی خوب ، این یکی شهید مطهری بود و به قول دوستان ، تفکرش مال هزار و چهارصد سال پیش.
کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن. در صفحه هایی که آن روز می خواندم ، استاد شهید پیرامون تاثیرات منفی روانی که بر اثر نظریات برتراند راسل و زیگموند فروید و ... در اروپا ایجاد شده است بحث می کرد و نادرست بودن این نظریات را با دلایل کاملاً عقلی و منطقی ، و با استفاده از نتایج تحقیقاتی که در خود اروپا و توسط علمای خودشان انجام شده است ، به اثبات می رساند (و من مانده ام این کجایش مال هزار و چهارصد سال پیش است؟). خوب به طبع از واژه ی «جنسی» هم زیاد استفاده کرده بود. پیرمرد که به صورت یواشکی چند خطی از کتاب را خوانده بود ، عاقبت نتوانست خودش را کنترل کند و به حرف آمد.
پیرمرد: جوان! این چیزها را نخوان. منحرف می شوی.
من: (با تعجب و اندکی ترس ، سرم را بالا آوردم و به چهره ی پیرمرد نگاه کردم و جلد کتاب را نشانش دادم) حاج آقا! کتاب را ببین. آن چیزی که شما فکر می کنی نیست. مسئله ی حجاب شهید مطهری است.
پیرمرد: جوان! من کاری به این کارها ندارم. این ها ذهنت را خراب می کند.
من: حاج آقا! شهید مطهری؟ ذهن من؟ خراب؟ حاج آقا! شما شهید مطهری را می شناسی؟
پیرمرد: آره. یادش به خیر. چه مرد خوبی بود. من خودم سال پنجاه و چهار ، فلان جا (یادم نیست گفت کجا) دیدمش. الان دیگر آدمی مثل او در این مملکت نیست.
من: خوب ، حاج آقا! آفرین. دمت گرم. من هم دارم کتاب هایش را می خوانم که بفهمم آدم به این خوبی که شما می گویی ، اصلاً چه گفته و چه نوشته و چه کار کرده. بلکه چیزی هم یاد بگیرم.
پیرمرد: نه ، جوان! تو ببین الان جوان های مردم در کوچه و خیابان چه کارها که نمی کنند (و نگفت چه کارها که جاهای دیگر می کنند). کسی به این حرف ها عمل نمی کند. بخوانی که چه شود؟
من: ولی من می خواهم بخوانم و عمل کنم ، اگر خدا کمک کند. مشکل آن دختر و پسرها هم این است که این حرف ها را نشنیده و نخوانده اند (و به کتابی که در دست داشتم اشاره کردم).
پیرمرد: این چیزها به چه دردت می خورد؟ وقتت را تلف نکن. تو باید فقط درست را بخوانی تا دکتر یا مهندس شوی و به درد مملکت بخوری. باید برای خودت کسی شوی.
من: خوب ، درسم را می خوانم. در اوقات فراغتم هم این کتاب ها را میخوانم. چه اشکالی دارد؟
پیرمرد: اصلاً به من چه؟ هرکار می خواهی بکن. بخوان. بخوان.
پیرزن که انگار از ضعف پیرمرد ناراحت شده بود و گویا او هم یواشکی آن صفحه از کتاب را خوانده بود ، نطقش باز شد.
پیرزن: این ها همه اش دروغ است. این آدم فقط دروغ گفته است. دروغ گو است. همه شان دروغ می گویند. نوشته در اروپا آمار روابط نامشروع جنسی بالا است. تجاوز زیاد است. من خودم چند وقت پیش رفته بودم انگلیس خانه ی پسرم. ساعت دو نصف شب در خیابان های تاریک لندن قدم می زدم و هیچ کس هم با من کاری نداشت. ولی در همین تهران از ساعت هفت شب به بعد ، از ترس بوق های ماشین ها و نگاه های دریده ی مردها جرات نمی کنم بیرون بیایم. آن جا فساد زیاد است؟ دروغ است. شما این حرف ها را باور نکن. ذهنت را خراب می کند. درست را بخوان ...
نگفتم مگر ملت کورند که برای تو بوق می زنند؟ نگفتم آخر تو چه داری که کسی حتی نگاهت کند؟ چه در لندن ، چه در تهران. نگفتم تو ساعت دو نیمه شب در خیابان های لندن چه کار می کردی؟ نگفتم آمار و ارقامی که حتی خود اروپاییان هم دارند فریادشان می کنند را که نمی توانی کتمان کنی. نگفتم که اول کتاب را کامل بخوان و بعد اینگونه نظر بده. نگفتم. هیچ نگفتم. و پیرزن گفت و گفت ، تا در ایستگاه بعد بلند شد و رفت.
-------
نویسنده: و آیا اگر کتاب زناشویی و اخلاق راسل در دستت بود (که اخلاق نوین جنسی ارائه می کند و هرگونه حجاب و پوشش و تعهد و رفتاری که مانع روابط کاملاً آزاد زنان و مردان شود را تابو می داند) و یا نظریات فروید را می خواندی (که تمام مشکلات و حتی همه ی رفتارهای بشر را حاصل محرومیت های جنسی اش از دوران کودکی تا کنون می داند) باز هم همین حرف ها را می شنیدی؟
-------
نمی دانم. ذهنم جواب نمی داد. کتاب را بستم و درون کیف گذاشتم.
----------------------------
صحنه ی دوم:
به گمانم فردای همان روز صحنه ی اول بود. باز هم خط دو متروی تهران. و باز هم از دانشگاه به سمت خانه. به محض سوار شدن ، یک جای خالی بین دو جوان بیست و چند ساله پیدا کردم و نشستم. یکی شان خواب بود. اما دیگری که ظاهری مرتب و اتوکشیده و اندکی رسمی داشت و کیف چرمی قهوه ای اش را هم روی پاهایش گذاشته بود ، کاملاً بیدار بود. پیراهن سفیدش را خیلی تمیز و مرتب زیر شلوار سیاهش داده بود. آستین های پیراهنش را به اندازه ی دو تا بالا آورده بود و دستانی که در هم قفل شده بودند را روی کیف گذاشته بود. موهایش را به دقت شانه زده بود. صورتش را هم تمیز تراشیده بود. به قیافه اش می خورد لااقل لیسانس داشته باشد (و فراموش نمی کنم که نمی شود فقط به حساب ظاهر افراد حکم کرد).
کتاب صورتی رنگ را از کیفم درآوردم و مشغول خواندن شدم. جوان نگاهی گذرا به کتاب انداخت و انگار صد بار خوانده باشدش شروع به صحبت کرد.
جوان: کتاب فلسفه ی حجاب است؟
من: بله. البته مسئله ی حجاب است (و جلد کتاب را نشانش دادم).
جوان: تا اینجایش که خوانده ای نظرت چیست؟
من: راستش خوب است. حرف های جالبی زده. ولی اصلاً آنگونه انتظار داشتم نیست. من انتظار داشتم ...
جوان: (وسط حرفم پرید و گفت) خیلی معذرت می خواهم. ولی همه اش چرت و پرت است. مزخرف است.
من: (ابروهایم را بالا انداختم و با تعجب پرسیدم) ببخشید. چه طور؟
جوان: این ها را ببین. این فلسفه ی حجاب است. نگاهشان کن. ببین چه کار می کنند (و به چند دختری اشاره کرد که همراه من وارد قطار شده بودند).
-------
یادآوری: وقتی در ایستگاه منتظر رسیدن قطار بودم ، سه دختر نوجوان (یا شاید جوان) شانزده - هفده ساله ، که صد رقم کرم و ریمل و سایه و برق لب و ... به خودشان مالیده بودند ، و به خاطر مانتوهای تنگ و آستین هایی که بالا زده بودند و موهایی که یکی شان مش کرده بود و یکی ساده رنگ کرده بود و آخری هم سیاه سیاه رهایش کرده بود (که با رنگ روسری و مانتویش ست باشد) و به اندازه ی یک کف دست (و شاید بیشتر) از زیر روسری هایشان بیرون ریخته بود حداقل توجه من یکی را بدجوری به خودشان جلب کرده بودند ، آمدند و کنارم ایستادند. من هم سرم را پایین انداخته بودم و بعد از سوار شدن هم فقط صدای حرف زدن و بلند بلند خندیدنشان را می شنیدم.
-------
جوان ، که اصلاً به قیافه اش نمی خورد ، این را گفت و منتظر جواب نماند و پیاده شد و رفت.
-------
نویسنده: و چه سری است که هرکس حرف حساب می زند منتظر می ماند تا شاید جوابی ، نقدی ، چیزی بشنود و فکر و نظرش را کامل تر کند. ولی کسی که حرف بی حساب می زند هیچ وقت منتظر جواب نمی ایستد و می رود.
-------
به جای خالی جوان ، که کسی هم نبود پرش کند ، خیره شدم و جوابش را هرچند نمی شنید دادم.
من: دوست عزیز! من هم مثل شما ناراحتم که هم چه چیزهایی در جامعه ای که قرار است اسلامی باشد می بینم. ولی باور کن اینکه عده ای از دختران نوجوان و جوان پوشش اسلامی ندارند و مسائلی را رعایت نمی کنند ، به معنای دروغ بودن حرف های شهید مطهری و مزخرف بودن مسئله ی حجابش نیست. البته این دختران هم زیاد تقصیر ندارند. مشکل آن ها دقیقاً این است که مسئله ی حجاب را نخوانده اند و فلسفه ی حجاب را نمی دانند. که اگر می دانستند شک نکن اینگونه نبودند. اگر به دختر امروز بگویی خدا گفته موهایت را از نامحرم بپوشان ، به حرفت می خندد. ولی اگر مسئله ی حجاب را بخواند و دلایل علمی و عقلی (و نه فقهی و شرعی) حجاب و پوشش اسلامی را بداند ، دلیلی برای رعایت نکردنش ندارد (حتی یادم رفت بگویم چه انتظاری از کتاب داشتم).
-------
نویسنده: و سوال مهم این نیست که چرا دختران کشور ما مسئله ی حجاب شهید مطهری را نخوانده اند. سوال مهم و بلکه مهم تر این است که چرا نظام آموزشی و پرورشی کشوری اسلامی به دختران و حتی پسرانی که جامعه ی فردایش را تشکیل می دهند ، فلسفه ی حجاب و دلایل لزوم پوشش اسلامی را آموزش نمی دهد. و نگو که نمی تواند آموزش دهد.
-------
کتاب باز همچنان در دستم بود و سرم رو به کتاب. چشمانم حروف و واژه ها و جملات و خطوط کتاب را دنبال می کردند ، ولی هیچ نمی فهمیدم. حواسم جای دیگری بود. در فکر فرورفته بودم. فکر می کردم چه به روز جامعه مان آمده که حتی جوانی به ظاهر تحصیل کرده این حرف ها را می زند. و فکر نمی کردم جامعه مان را چه شده که دختران جوانش ، که قرار بود اسوه ی عفت و اخلاق باشند و قرار است مادران جامعه ی فردا و مربیان نسل آینده شوند ، اینگونه می پوشند و رفتار می کنند.
در حال و هوای خودم بودم که صدایی زیر و دخترانه رشته ی افکارم را پاره کرد. انگار داشت به کسی یا چیزی فحش می داد. معنای کلماتی که به کار می برد را تک تک می دانستم. ولی ترکیبشان را نمی فهمیدم. لغت نامه ی ذهنم آن قدر می فهمید که فحش هایش ناموسی است. شگفت زده سرم را بالا آوردم و به سمت صدا برگشتم. دیدم یکی از همان سه دختر (آنکه موهایش را مش کرده بود و سرآستین های طلایی و براق مانتویش قبل از موهای طلایی رنگی که حالا دیگر هیچ پوششی نداشت به چشم می آمد) روسری اش را درآورده و در حال ناسزا گفتن به مردی میانسال و قد بلند و قوی هیکل است. سرم را پایین انداختم. نه فقط از خوف گناه ، بلکه چون هیچ وقت دوست نداشته ام و ندارم هم چه صحنه هایی ببینم. از درگیری و دعوا و فحش و ناسزا حالم به هم می خورد. ذهنم را ناخواسته تخریب می کند و نمی دانم چرا.
سرم را پایین انداختم. ولی صدای الفاظ رکیکی که رد و بدل می شد را می شنیدم. با صدای جیغ دختری که هنوز هم سرش پوششی نداشت ، سرم را بالا آوردم. مرد میانسال گردن دختر را گرفته بود. بلندش کرد و به زمینش انداخت. جیغ کشیدنش را شنیدم و دست و پازدنش را دیدم ، وقتی که مرد یکی از دست هایش را روی سینه ی او گذاشته بود و با دست دیگر جلوی ضربات او را می گرفت. دو دختر دیگر از ترس خودشان را عقب کشیدند. هیچ کس جداشان نمی کرد.
-------
نویسنده: می گویند تهاجم فرهنگی این است که دختران و پسرانمان از ما تبعیت نکنند ، فرهنگ و اعتقادات ملی و مذهبی ما را به سخره بگیرند ، شیوه ی زندگی غربی را الگو قرا دهند ، و مانند آن ها بپوشند و رفتار کنند. وقتی می بینیم پسری صورت و موهایش را مثل فلان خواننده ی خارجی زده ، یا دختری نصف بیشتر مو هایش را بیرون ریخته و مانتوی کوتاه پوشیده ، می گوییم این تهاجم فرهنگی است. قبول. ولی این فقط ظاهر قصه است. باطن قصه آن جا است که مردانگی و غیرت از بین می رود. چه می شود که مرد مسلمان ایرانی ، که تا دیروز نمی گذاشت کسی به ناموسش چپ نگاه کند ، امروز می ایستد و تعرض و اهانت به دختری را (هرچند گناهکار) می بیند و هیچ نمی گوید. حال باز هم همه جا بنشین و بگو که تفکرات کهنه و پوسیده ی هزار و چهارصد ساله ی اسلامی را باید دور ریخت ، و برای تحقق سعادت هرچه بیشتر بشری به سوی تمدن و فرهنگ عظیم و غنی مغرب زمین حرکت کرد.
-------
همه ایستاده بودند و فقط نگاه می کردند. هیچ کس حرف نمی زد. هیچ کس جداشان نمی کرد. خدا کمک کرد و قطار در ایستگاه ایستاد و درها باز شد و چند جوان به کمک دو سرباز نیروی انتظامی (که هنوز نفهمیده ام از کجا پیداشان شد و تا آن لحظه کجا بودند) مرد میانسال را گرفتند و پیاده کردند و نمی دانم کجا بردند. دخترک پیروزمندانه بلند شد. هنوز هم سرش پوششی نداشت و روسری اش روی شانه هایش افتاده بود. و هنوز هم به جای خالی مرد ناسزا می گفت ، و هیچ کس چیزی نمی گفت.
سرم را پایین انداختم و به خطوط کتاب نگریستم و فکر کردم به جامعه ای که مفاهیم و تعالیم همین یک کتاب را می داند و می فهمد. فکر کردم که آیا اگر همه مان مفاهیم اسلام را در همین یک زمینه (یعنی فلسفه ی حجاب) می فهمیدیم ، دیگر هم چه اتفاقاتی می افتاد؟ به دنبال مقصر می گشتم. به نتیجه نرسیدم. کتاب را بستم و درحالی که هنوز صدای ناسزا گفتن دختری را می شنیدم که روسری اش را درآورده و روی شانه هایش انداخته بود ، داخل کیف گذاشتمش.
----------------------------
صحنه ی سوم:
خط دو متروی تهران. از دانشگاه به سمت خانه. روز سوم. سوار شدم. یک جای خالی پیدا کردم و نشستم. اطراف را برانداز نکردم. سرم را پایین انداختم. همان کتاب صورتی رنگ داخل کیفم بود. ولی درش نیاوردم.
----------------------------
نویسنده: و تو که این خطوط را می خوانی ، بدان که تمام مردم جامعه مان اینگونه که خواندی نیستند. جامعه مان هنوز نابود نشده. شاید مریض باشد ، ولی هنوز زنده است. باید مداوا شود. و چه کسی می تواند درمانش کند جز تک تک ما انسان هایی که به وجودش آورده ایم؟ می گویی دستگاه های اجرایی به وظایفشان درست عمل نمی کنند و تمام مشکلاتمان ناشی از همین است؟ قبول. ولی تو هم قبول کن که جامعه هم به وظایفی که در قبال خودش دارد درست عمل نمی کند و این دلیل مهم تری است.
بهتر است همیشه اول جلوی آینه بایستیم و خوب به خودمان نگاه کنیم. بعد اگر لازم بود به دنبال مقصر بگردیم. فقط این یک جمله راضی ام می کند.
بهترین حرف هایم همین سطر های سفیدند. سخت است ، ولی ...
آرام کنارش نشسته بودم و فکر می کردم. بعد از چند لحظه به نتیجه ای رسیدم و افکارم را بلند بلند گفتم تا او هم بشنود: "مامان! وقتی من بچه بودم و خودم را ... چطور بگویم؟ خودم را کثیف می کردم ، با کدام دستت مرا می شستی؟" لبخندی شیرین زد. یکی از دست هایش را بالا آورد و گفت: "این دست." دستش را گرفتم ، بوسیدم و گفتم: "مامان! روزت مبارک."
-----------------------------
وقتی خودش را در آغوش مادرش انداخت و گونه اش را بوسید و بلند بلند گفت: "مامان جان! روزت مبارک." بغض گلویم را گرفت. ولی محکم گرفتمش که از دستم رها نشود و آن صحنه زیبا را بر هم نزند. دلم برایش سوخت و برای خودم. روز پدر نزدیک بود. اما او دیگر پدر نداشت.
-----------------------------
در آغوش پدر بود. اما نمی توانست همه چیز را ببیند و حسودی اش شود و فقط سکوت کند. گفت: "بابا! همه ی بچه ها مادرشان را در آغوش کشیدند ، دستش را بوسیدند ، به او هدیه دادند ، با او حرف زدند ، با او اشک ریختند. بابا! پس مادر من کجا است؟" پدر رویش را از دختر گرفت. بغض راه گلویش را بست. یک قطره اشک در چشمانش جمع شد. اما نگذاشت بریزد.
قرارمان جمعه ، زیر باران ، سر کوچه ی تنهایی. منتظر می مانم. شاید بیایی.
مربی مهد کودک مثل همیشه از بچه ها پرسید: "وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید؟" هرکس جوابی می داد. یکی گفت دکتر. دیگری گفت مهندس. خلبان ، پرستار ، ... . اما فقط یکی از دختر بچه ها گفت: "می خواهم مادر خوبی شوم!"
رو به رویش ایستادم. گفت: "آقا می خواین کفشتون رو واکس بزنم؟" ده یازده سال بیشتر نداشت. خیلی دلم برایش سوخت. نشستم تا بتوانم چهره اش را بهتر ببینم. از جیبم یک اسکناس دو هزار تومانی در آوردم و جلویش گرفتم و گفتم: "بیا این رو بگیر. کفشم رو هم نمی خواد واکس بزنی." نمی دانم چرا ولی ناگهان چهره اش از عصبانیت سرخ شد. مستقیم به چشمانم زل زد. نگاهش انگار هزاران زخم کهنه و حرف نگفته داشت. دندان هایش را محکم به هم می فشرد و بدنش از شدت ناراحتی و خشم می لرزید. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: "آقا! من گدا نیستم."
تو پارک دانشجو با زهرا قدم می زدیم و دنبال یه نیمکت خالی می گشتیم که دوتایی بشینیم. خیلی وقت بود می شناختمش. یه جورایی نامزد بودیم. حالا تو اگه می خوای دوباره مثل همیشه گیر شرعی بدی و نصیحتم کنی که برادر جان این کارها گناه دارد و این ها ، عقد حساب کن. منظورم اینه که خانواده هامون خبر داشتن. یه چیزی هم خونده بودن که فعلاً به همدیگه محرم باشیم و رابطه مون مشکلی نداشته باشه و خدا یه وقت شاکی نشه. به هرحال قصدمون ازدواج بود دیگه. به قول اون دوستمون که اسمش رو نبرم بهتره ، نمی خواستیم که یه مدت در جوار هم یه حالی ببریم و بعدش هم بی خیال همه چی. نیت الهی بود آقا. می خواستیم بیشتر با هم آشنا شیم تا راحت تر زندگیمون رو شروع کنیم. بگذریم.
دختر خیلی خوبیه. هرچی که بخوای داره. مهربون ، با احساس ، با شخصیت ، سنگین ، تحصیل کرده ، خانواده دار ، قیافه ش رو هم من باید بپسندم که خدا رو شکر پسندیدم. ولی خودمونیم ، تو هم بودی می پسندیدی. دیگه واسه یه زندگی مشترک از یه دختر چی می خوای؟ حتماً که نباید خدا یه حوری از بهشت واست بفرسته. خوب بالاخره هرکسی یه ایراد هایی هم داره دیگه. زهرا هم با همه ی خوبیا و قشنگیاش یه ایراد کوچیک داشت. شایدم بزرگ بود؟ نمی دونم. به نظر من که خیلی بزرگ نبود. یعنی قابل حل بود. فکر هم می کنم به قول تو به خاطر جهلش بود. یعنی نمی دونست. انگار قضیه درست واسش جا نیفتاده بود. شایدم به خاطر فضایی بود که توش بزرگ شده. لااقل رفتار و شخصیتی که من ازش می شناختم اینجوری نشون می داد.
یه جورایی مثل خودت بود. البته خدای نکرده دختر بودنش رو نمی گم ها. احتیاجی به اثبات نداره که شما پسری. منظورم اینه که رو بعضی چیز ها خیلی سفت بود و بی خیال نمی شد. حالا نمی دونم مثل تو همه ی نماز هاش رو اول وقت می خوند یا نه. ولی نماز و روزه و دعا و قرآنش هیچ وقت ترک نمی شد. این ها رو گفتم که بدونی دختر مورد داری نیست و یه وقت فکر بد نکنی. حالا دختر به این خوبی اون یه مشکلش از کجا آب می خورد ، نمی دونم. گفتم که حتماً درست واسش جا نیفتاده بود.
حالا به هر دلیلی که بود مهم اینه که همین یه ایراد رو داشت. تازه همین ایراد رو هم من نمی دیدم. شنیدی که اگر در دیده ی مجنون نشینی و این ها. ولی بعضی وقت ها مامانم یا بابام یا بقیه یواشکی در گوشم می گفتن. خوب من هم ناراحت می شدم کسی رو دختر آرزوهام و شریک آینده ی زندگیم و اینجور چرت و پرت ها ایراد بذاره. همه می گفتن حیفه یه همچین دختر خوب و به قول اون ها با کمالاتی اینجوری باشه. خداییش هم از حق نگذریم راست می گفتن. خلاصه سرت رو درد نیارم ، یه نیمکت خالی پیدا کردیم و نشستیم.
با همون شیطنت خاص خودش گفت: "ببینم امروز چی تو چنته داری؟! امروز می خوای چه جوری مخمون رو بخوری؟!"
من هم کم نیاوردم. خندیدم و گفتم: "حالا نیست تو هم فقط گوش می دی و هیچی نمی گی؟!"
راست می گفت. نمی دونم چه جوری تو این چند ماه حرفامون تموم نشدن. هر دفعه یه چیز جدید واسه گفتن داشتیم. ایشاا... که بعد از ازدواج هم همین جوری باشه. می ترسم اون موقع دو تایی لال شیم و ساکت جلوی هم بشینیم و زل بزنیم تو چشم های همدیگه و هیچی نگیم. حالا باز خوبه زل بزنیم تو چشم های همدیگه. نکنه یه وقت زبون تو لال شه الهی کارمون به استغفرا... طلاق بکشه. اون هم به دلیل مهم کمبود حرف. یه دقیقه فکر کن. خیلی باحال میشه ها!
گفتم: "ببین. امروز می خوام یه سوال ازت بپرسم و خواهش می کنم جدی جواب بده. چون جوابش واسم خیلی مهمه."
یه ذره خودش رو جمع کرد و گفت: "خدا رو شکر یه بار هم صحبتمون جدیه."
گفتم: "بی انصافی نکن. به جز اون هفت هشت بار بقیه ش جدی بود دیگه."
گفت: "حالا سوالت رو بپرس. مطمئن باش راستش رو می گم. می دونی که هیچ وقت دروغ نمی گم."
گفتم: "صد در صد. در راستگویی شما که شکی نیست. ولی پرسیدنش یه ذره سخته."
چهره ش رو به شوخی عصبانی کرد و گفت: "خودت رو لوس نکن. بگو. هرچی باشه جواب می دم."
دست کردم تو موهام و یه ذره با کله م ور رفتم و بعد زل زدم تو چشم هاش و گفتم: "تو واقعاً می خوای با من ازدواج کنی؟ یعنی واقعاً من رو دوست داری؟ من رو به عنوان یه شوهر خوب قبول داری؟"
خندید و با اعتماد به نفس کامل گفت: "خوب معلومه. کی از تو بهتر. من که قبلاً بله رو بهت گفتم. حالا اگه مشکلت اینه باز هم می گم ، بله. چیه؟ نکنه پشیمون شدی؟"
گفتم: " نه بابا. اصلاً این حرف ها نیست. خیر سرم می خواستم مقدمه چینی کنم. حالا یه سوال دیگه. اگه من ازت یه کاری بخوام حاضری واسم انجام بدی؟"
خیلی محتاط جواب داد: "خوب بستگی داره چی باشه. اگه خدا و پیغمبر شاکی نشن چرا که نه."
انگار یه بار سنگین رو از رو شونه هام برداشته باشن سرم رو بالا گرفتم و گفتم: "پس اگه یه کاری ازت بخوام که خدا هم راضی باشه و اصلاً دستور به انجامش داده باشه حتماً انجام می دی."
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد. ولی از چهره ش معلوم بود که یه ذره تعجب کرده و مونده که من چی می خوام بگم.
گفتم: "چیزی که ازت می خوام رو خدا هم تو قرآن گفته."
با همون لبخند همیشگی گفت: "خدا رو شکر. خیالم راحت شد. چون شاید تو ازم کار مورد دار بخوای ، ولی مطمئنم خدا چیز بد نمیگه. حالا قرآن داری؟"
گفتم: "آره."
دست کردم تو کیفم و قرآن کوچیکی که همیشه همراهم بود رو درآوردم. بازش کردم و آیه ی سی و یک سوره نور رو براش خوندم.