بهترین حرف هایم همین سطر های سفیدند. سخت است ، ولی ...
آرام کنارش نشسته بودم و فکر می کردم. بعد از چند لحظه به نتیجه ای رسیدم و افکارم را بلند بلند گفتم تا او هم بشنود: "مامان! وقتی من بچه بودم و خودم را ... چطور بگویم؟ خودم را کثیف می کردم ، با کدام دستت مرا می شستی؟" لبخندی شیرین زد. یکی از دست هایش را بالا آورد و گفت: "این دست." دستش را گرفتم ، بوسیدم و گفتم: "مامان! روزت مبارک."
-----------------------------
وقتی خودش را در آغوش مادرش انداخت و گونه اش را بوسید و بلند بلند گفت: "مامان جان! روزت مبارک." بغض گلویم را گرفت. ولی محکم گرفتمش که از دستم رها نشود و آن صحنه زیبا را بر هم نزند. دلم برایش سوخت و برای خودم. روز پدر نزدیک بود. اما او دیگر پدر نداشت.
-----------------------------
در آغوش پدر بود. اما نمی توانست همه چیز را ببیند و حسودی اش شود و فقط سکوت کند. گفت: "بابا! همه ی بچه ها مادرشان را در آغوش کشیدند ، دستش را بوسیدند ، به او هدیه دادند ، با او حرف زدند ، با او اشک ریختند. بابا! پس مادر من کجا است؟" پدر رویش را از دختر گرفت. بغض راه گلویش را بست. یک قطره اشک در چشمانش جمع شد. اما نگذاشت بریزد.
قرارمان جمعه ، زیر باران ، سر کوچه ی تنهایی. منتظر می مانم. شاید بیایی.
مربی مهد کودک مثل همیشه از بچه ها پرسید: "وقتی بزرگ شدید می خواهید چه کاره شوید؟" هرکس جوابی می داد. یکی گفت دکتر. دیگری گفت مهندس. خلبان ، پرستار ، ... . اما فقط یکی از دختر بچه ها گفت: "می خواهم مادر خوبی شوم!"
رو به رویش ایستادم. گفت: "آقا می خواین کفشتون رو واکس بزنم؟" ده یازده سال بیشتر نداشت. خیلی دلم برایش سوخت. نشستم تا بتوانم چهره اش را بهتر ببینم. از جیبم یک اسکناس دو هزار تومانی در آوردم و جلویش گرفتم و گفتم: "بیا این رو بگیر. کفشم رو هم نمی خواد واکس بزنی." نمی دانم چرا ولی ناگهان چهره اش از عصبانیت سرخ شد. مستقیم به چشمانم زل زد. نگاهش انگار هزاران زخم کهنه و حرف نگفته داشت. دندان هایش را محکم به هم می فشرد و بدنش از شدت ناراحتی و خشم می لرزید. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: "آقا! من گدا نیستم."
تو پارک دانشجو با زهرا قدم می زدیم و دنبال یه نیمکت خالی می گشتیم که دوتایی بشینیم. خیلی وقت بود می شناختمش. یه جورایی نامزد بودیم. حالا تو اگه می خوای دوباره مثل همیشه گیر شرعی بدی و نصیحتم کنی که برادر جان این کارها گناه دارد و این ها ، عقد حساب کن. منظورم اینه که خانواده هامون خبر داشتن. یه چیزی هم خونده بودن که فعلاً به همدیگه محرم باشیم و رابطه مون مشکلی نداشته باشه و خدا یه وقت شاکی نشه. به هرحال قصدمون ازدواج بود دیگه. به قول اون دوستمون که اسمش رو نبرم بهتره ، نمی خواستیم که یه مدت در جوار هم یه حالی ببریم و بعدش هم بی خیال همه چی. نیت الهی بود آقا. می خواستیم بیشتر با هم آشنا شیم تا راحت تر زندگیمون رو شروع کنیم. بگذریم.
دختر خیلی خوبیه. هرچی که بخوای داره. مهربون ، با احساس ، با شخصیت ، سنگین ، تحصیل کرده ، خانواده دار ، قیافه ش رو هم من باید بپسندم که خدا رو شکر پسندیدم. ولی خودمونیم ، تو هم بودی می پسندیدی. دیگه واسه یه زندگی مشترک از یه دختر چی می خوای؟ حتماً که نباید خدا یه حوری از بهشت واست بفرسته. خوب بالاخره هرکسی یه ایراد هایی هم داره دیگه. زهرا هم با همه ی خوبیا و قشنگیاش یه ایراد کوچیک داشت. شایدم بزرگ بود؟ نمی دونم. به نظر من که خیلی بزرگ نبود. یعنی قابل حل بود. فکر هم می کنم به قول تو به خاطر جهلش بود. یعنی نمی دونست. انگار قضیه درست واسش جا نیفتاده بود. شایدم به خاطر فضایی بود که توش بزرگ شده. لااقل رفتار و شخصیتی که من ازش می شناختم اینجوری نشون می داد.
یه جورایی مثل خودت بود. البته خدای نکرده دختر بودنش رو نمی گم ها. احتیاجی به اثبات نداره که شما پسری. منظورم اینه که رو بعضی چیز ها خیلی سفت بود و بی خیال نمی شد. حالا نمی دونم مثل تو همه ی نماز هاش رو اول وقت می خوند یا نه. ولی نماز و روزه و دعا و قرآنش هیچ وقت ترک نمی شد. این ها رو گفتم که بدونی دختر مورد داری نیست و یه وقت فکر بد نکنی. حالا دختر به این خوبی اون یه مشکلش از کجا آب می خورد ، نمی دونم. گفتم که حتماً درست واسش جا نیفتاده بود.
حالا به هر دلیلی که بود مهم اینه که همین یه ایراد رو داشت. تازه همین ایراد رو هم من نمی دیدم. شنیدی که اگر در دیده ی مجنون نشینی و این ها. ولی بعضی وقت ها مامانم یا بابام یا بقیه یواشکی در گوشم می گفتن. خوب من هم ناراحت می شدم کسی رو دختر آرزوهام و شریک آینده ی زندگیم و اینجور چرت و پرت ها ایراد بذاره. همه می گفتن حیفه یه همچین دختر خوب و به قول اون ها با کمالاتی اینجوری باشه. خداییش هم از حق نگذریم راست می گفتن. خلاصه سرت رو درد نیارم ، یه نیمکت خالی پیدا کردیم و نشستیم.
با همون شیطنت خاص خودش گفت: "ببینم امروز چی تو چنته داری؟! امروز می خوای چه جوری مخمون رو بخوری؟!"
من هم کم نیاوردم. خندیدم و گفتم: "حالا نیست تو هم فقط گوش می دی و هیچی نمی گی؟!"
راست می گفت. نمی دونم چه جوری تو این چند ماه حرفامون تموم نشدن. هر دفعه یه چیز جدید واسه گفتن داشتیم. ایشاا... که بعد از ازدواج هم همین جوری باشه. می ترسم اون موقع دو تایی لال شیم و ساکت جلوی هم بشینیم و زل بزنیم تو چشم های همدیگه و هیچی نگیم. حالا باز خوبه زل بزنیم تو چشم های همدیگه. نکنه یه وقت زبون تو لال شه الهی کارمون به استغفرا... طلاق بکشه. اون هم به دلیل مهم کمبود حرف. یه دقیقه فکر کن. خیلی باحال میشه ها!
گفتم: "ببین. امروز می خوام یه سوال ازت بپرسم و خواهش می کنم جدی جواب بده. چون جوابش واسم خیلی مهمه."
یه ذره خودش رو جمع کرد و گفت: "خدا رو شکر یه بار هم صحبتمون جدیه."
گفتم: "بی انصافی نکن. به جز اون هفت هشت بار بقیه ش جدی بود دیگه."
گفت: "حالا سوالت رو بپرس. مطمئن باش راستش رو می گم. می دونی که هیچ وقت دروغ نمی گم."
گفتم: "صد در صد. در راستگویی شما که شکی نیست. ولی پرسیدنش یه ذره سخته."
چهره ش رو به شوخی عصبانی کرد و گفت: "خودت رو لوس نکن. بگو. هرچی باشه جواب می دم."
دست کردم تو موهام و یه ذره با کله م ور رفتم و بعد زل زدم تو چشم هاش و گفتم: "تو واقعاً می خوای با من ازدواج کنی؟ یعنی واقعاً من رو دوست داری؟ من رو به عنوان یه شوهر خوب قبول داری؟"
خندید و با اعتماد به نفس کامل گفت: "خوب معلومه. کی از تو بهتر. من که قبلاً بله رو بهت گفتم. حالا اگه مشکلت اینه باز هم می گم ، بله. چیه؟ نکنه پشیمون شدی؟"
گفتم: " نه بابا. اصلاً این حرف ها نیست. خیر سرم می خواستم مقدمه چینی کنم. حالا یه سوال دیگه. اگه من ازت یه کاری بخوام حاضری واسم انجام بدی؟"
خیلی محتاط جواب داد: "خوب بستگی داره چی باشه. اگه خدا و پیغمبر شاکی نشن چرا که نه."
انگار یه بار سنگین رو از رو شونه هام برداشته باشن سرم رو بالا گرفتم و گفتم: "پس اگه یه کاری ازت بخوام که خدا هم راضی باشه و اصلاً دستور به انجامش داده باشه حتماً انجام می دی."
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد. ولی از چهره ش معلوم بود که یه ذره تعجب کرده و مونده که من چی می خوام بگم.
گفتم: "چیزی که ازت می خوام رو خدا هم تو قرآن گفته."
با همون لبخند همیشگی گفت: "خدا رو شکر. خیالم راحت شد. چون شاید تو ازم کار مورد دار بخوای ، ولی مطمئنم خدا چیز بد نمیگه. حالا قرآن داری؟"
گفتم: "آره."
دست کردم تو کیفم و قرآن کوچیکی که همیشه همراهم بود رو درآوردم. بازش کردم و آیه ی سی و یک سوره نور رو براش خوندم.
یک سال دیگر هم گذشت و باز هم ماندم. باز هم فرصت یافتم تا از آن چه بودم و هستم بهتر باشم. اما چه سود. عمرم بیهوده می گذرد. بیهوده پیر می شوم. جوانی ام را به بهای دنیا می فروشم. و چه بدست می آورم جز هیچ؟ دنیایی که گاهی بهشت دوباره خواندمش ، و گاه جهنمی نکبت بار. که بی وفا بود. که دلم را ربود و رهایم کرد. که هر چه بود و هست تمام می شود. که روزی مرا هم از یاد می برد. خدا کند امسال ، سال دیگری باشد. و این من ، من دیگری. خدا کند این بار از آنچه بودم حتی به اندازه ی ذره ای پشیمان نباشم. خدا کند خدا کمکم کند.
سال ها پیش در چنین روز و چنین لحظه ای ، یکی از دوستان مهربان بهشتی ام در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد. امروز برگ دیگری از دفترش ورق خورد. و فقط خدا می داند چه وقت تمام خواهد شد.
ای پیشـتاز قافله بی همسـفر شـدیم
ای دوست ، ای عزیز ، رهایی مبارکت
از هــمرهان خســته جـــدایی مبارکت
بهتر است چشمانم را ببندم. حرف نزنم. فکر نکنم. خودم را فراموش کنم. عوض شوم. که می داند؟ شاید زخم زبان ها کمتر شود. شاید زندگی زیباتر شود.
گاهی ذهنم خاموش می شود. حیران می شوم. اینگونه احساس می کنم.
گاهی اوقات در زندگی انسان اتفاقاتی میفتد که سرنوشتش را تغییر می دهند. اتفاقاتی بزرگ ، آن قدر بزرگ که خیلی ها به محض مواجهه با آن ها از زیر بارشان شانه خالی کرده و به امان خدا رهایشان می کنند. اتفاقاتی که خواسته و ناخواسته به بزرگترین نیاز ها و سوال های بشر پاسخ می دهند. و فاجعه هنگامی رخ می دهد که پاسخشان اشتباه باشد یا اشتباه برداشت شود. اتفاقاتی که او را سر یک دو راهی گنگ و مبهم قرار می دهند که پایان هیچ کدامشان مشخص نیست. و وادار به تصمیم گیری اش می کنند. تصمیمی که با لحظه ای اهمال و کوچکترین اشتباه می تواند گوشه ی قلبش را برای همیشه با پارچه ای سیاه تزیین کند ، روحش را بمیراند ، جسمش را بی فروغ کند ، و در یک کلام او را به انتهای چاه بی انتهای نابودی بیندازد. و اگر به درستی گرفته شود جسمش را می پروراند ، روحش را تکامل می بخشد ، ذهن و زندگی اش را نظم می دهد ، تنهایی اش را می میراند ، عشق و علاقه و عاطفه اش را به پرواز در می آورد ، و کوتاه بگویم او را به بلندای قله ی هستی می رساند. اگر برای تصمیم گیری فقط از عقلش استفاده کند شکست می خورد. و اگر تنها به قلبش رجوع کند وا می ماند و به نتیجه ی اشتباه می رسد. در برابر این اتفاقات باید ترسید. اما نباید جا زد. باید خطر کرد. باید تصمیم گرفت.
دیروز روز عجیبی بود. دیروز یکی از همین اتفاقات برایم افتاد.