هنگامی که به دنیا آمدم تمام چراغ های شهر خاموش بود و شهر ، سیاهپوش. عزیزی دعوتت را با آغوش باز پذیرفته بود و همه را تنها گذاشته بود. راهش را رفته بود و به هدفش رسیده بود ، تو را دیده بود. رنج کشیده بود و تلخی چشیده بود ، صدایت را شنیده بود. می دانست به کجا می رود و برایش سخت نبود. از دوردست بوی خیانت می آمد ، پاک کرده بود. بوی جنایت می آمد ، خاک کرده بود. قدم هایش خسته بود و دلش از دوری شکسته بود و در مقابلت نشسته بود. هیچ کس او را نشناخته بود. یادش بود ، داغش بود ، آرزوها را برده بود. غم ها را خورده بود و راه را گفته بود و قلب ها را شسته بود ، خودش رفته بود. هم نام او شدم.
بوی بهشت می آمد و عشق و ایمان و شرافت و شهامت. بندگانت عشق را با خون معنا کرده بودند و مرگ ، بازیچه ی دست عده ای بود که تو را دیده بودند. باورکردنی نبود ، نترسیده بودند. عده ای نشسته بودند و آه می کشیدند و افسوس که چرا جا ماندند ، چرا نرفتند ، کاروان رفته بود.
هر خانواده مسافری داشت و هر مسافر ، یادگاری می گذاشت. گوشه ی عکس ها پارچه ی سیاه نبود. عجیب بود. مسیر کاروان مشخص بود. کاروانیان همه نورانی بودند و راه روشن بود. یادشان ، راهشان ، خاطراتشان ، حرف هایشان مانده بود ، خودشان رفته بودند ، زنده بودند ، حضورشان احساس می شد. بازماندگان ، سه دسته بودند و همه خسته بودند و نشسته بودند. حریف سرسختی بود. عده ای گریان و دل شکسته بودند ، عده ای پشیمان و بسته بودند ، عده ای به امید فردا نشسته بودند.
تمام دنیا دگرگون شده بود و عشق تجلی تازه ای داشت. نام تو پس از سال ها بر سر زبان ها افتاده بود و نگاه ها همه به سوی آسمان بود و انتظار ، دلیل هستی و آرام جان بود. قیامت برپا شده بود. خائن رسوا شده بود. دنیا زیبا شده بود.
می دانستم به کجا می روم و بعد از تو در آغوش که جای می گیرم که همه را گفته بودی و دیده بودم و منتظر بودم. انتظارم را قوی ترین دستی شکست که از تو نیرو می گرفت و پس از مدتی دراز متولد شدم. بسیار ضعیف بودم ، اما آگاه. هنوز نور تو در وجودم بود و هیچ کس نمی دانست.
چشمانم را گشودم تا زیبایی بهشتی را ببینم که مدت ها انتظارش را می کشیدم و اما تنها یک نگاه ، بهشت خیالی ام را به جهنمی تاریک بدل کرد که همه جایش خون بود و خیانت و جرم و جنایت و زجر و شکایت و قتل و غارت و غم و درد و اشک و گریستم و همه شاد شدند و آتش سوزان قلب کوچکم را که خود عالمی بود ، ندیدند و باز گریستم و از تو که هنوز می دیدمت ، خواستم که برگردم و جوابی ندادی و دانستم که پشیمانی بیهوده است و سوختم و در میان شعله های سوزان درد و غم و پشیمانی دلی که هنوز پاک بود ، چیزی دیدم و به گمانم نشانم دادی که قلبم را آرام کرد و شعله هایش را سوزان تر از قبل و پرسیدم چیست و هیچ نشنیدم جز عشق ، که نمادش غم است و نشانه اش اشک و راهش سراسر رنج و درد و انتهایش تو ایستاده ای. یگانه دلیل هستی است و تنها معنای زندگی و آتشش اگر فروزان شود ، دل و جانت که هیچ ، عالمی را می سوزاند.
چشمانم را بستم و این بار ، آرام باز کردم و خود را در آغوش گرم و مهربان فرشته ای زیبا و نورانی دیدم که مادرم بود و برای اولین بار احساس کردم که به خانه ام بازگشته ام و انگار در آغوش تو بودم و در جواب لبخند مهربانش که بهشتم بود ، به شیرینی خندیدم و شادی را در چهره اش خواندم و فهمیدم و انگار که دنیا را گرفته باشد.
هنوز چشمانم باز بود و پرده ای نبود و همه چیز را می دیدم و اگر لبخند می زدم ، از زیبایی بهشت بود و اگر می گریستم ، از ترس آتشی هولناک و هیچ چیز بی معنا نبود و قلبم ، هرچند کوچک بود ، عشق را می فهمید و هجران را ، که درد تازه اش بود ، و گاهی هم می گریست و سیل اشکش را تنها یادآوری زیبایی تو که در نام زیبای مادر و گاهی یکی از دوستانت متجلی بود ، پایان می داد.
و امروز ، پس از این همه سال ، زیباترین لحظه ی زندگی ام آن هنگامی است که کودکی به چشمانم می نگرد و لبخند می زند.
عجیب است. چیزی به خاطرم می آید. انگار همین الان ، همین لحظه اتفاق می افتد. ولی خاطره ای است دور ، خیلی دور. مربوط به زمانی که بودی و نبودم. انگار تمام لحظه های زندگی ام جلوی چشمانم می آید. ولی چیزهایی می بینم که تا کنون ندیده ام. یا شاید فراموش کرده ام. چگونه به خاطر می آورم؟ نمی دانم. شاید به خاطر آخرین عهدم باشد که با تو بستم.
گوشه ای تنها ، غمگین ، خسته ، ناامید ، در زیباترین جای دنیا ، کنار تو ، پیش خدا ، نشسته بودم و درد دل می کردم و می شنیدی و گلایه می کردم و می خندیدی و می گریستم و در آغوش می کشیدی و از میان ناگفتنی های دلی ویران و ناشنیدنی های فکری حیران و دانه های پرتلاطم اشکی روان و دست های لرزان شخصی سرگردان و تکیه گاه شانه ها و آغوش گرم تر از خورشید کسی عزیزتر از جان و حیرت همگان گفتم ، خسته ام و می خواهم بروم.
خسته ام از این باغ های انبوه. خسته ام از این نهرهای جاری. خسته ام از این دوستان سیاه چشم و سفیدروی. خسته ام از این دنیای نازیبا که تو بهشت می خوانی. خانه ام کوچکتر از آن است که باید و دنیایم تکراری است. دیگر اینجا جایم نیست. می ترسم. این اواخر در فکر سرپیچی و ناسپاسی و دست یابی به آخرین نعمت دست نیافتنی ام. شنیده ام بهشتی جدید ساخته ای. بزرگ تر از اینجا و زیباتر و فراوانی نعمت هایش دلرباتر. مگر نگفتی که با من مهربانی؟ مهربانیت کو؟ مگر نگفتی که بسیار بخشنده ای؟ بخششت کجاست؟ چرا نمی بینم؟ چطور می گویی که مرا می خواهی و در سختی هایم گذاشته ای؟ چرا آنچه را می خواهم نمی دهی؟ مگر سخت است؟
می گفتم ، که ای کاش لال می شدم و می شنیدی ، که ای کاش نمی شنیدی و لبخندی تلخ می دیدم که دلم را آتش می زد و مدتی بعد معنایش را فهمیدم ، که ای کاش نمی دیدم و نمی فهمیدم. چشمانم را بستم و باز کردم و خود را در صف منظم هزاران هزار خسته ی دیگر دیدم که همه ساکت بودند و منتظر. انگار اتاق انتظار بود. و شادی در چهره ی همه موج می زد. به گمانم امروز ، همگی پشیمانند.
صدایی بلند ، زیبا ، شیوا ، رسا ، سکوت را شکست. صدا آشنا بود. می شناختمش. صدای تو بود که کم کم فراموش می کردم. سوالی پرسیدی که همه در دلشان خندیدند و منظورت را نفهمیدند و خواسته و ناخواسته جوابی دادند که می خواستی و ناگهان خود را در دنیایی دیدند که اول بزرگ بود ، ولی روز به روز کوچکتر شد و روزی فرشته ای ، یکی از همان دوستان قدیمی ام ، در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد! و احتمالاً اکنون می نویسد ، پشیمان است.
می خواهم بنویسم ، نمی دانم از چه؟! می خواهم بخوانم ، نمی دانم از که؟! حتی نمی دانم برای چه؟! سردرگمم.
در این بیراهه بازار دنیا جاده را گم کرده ام. به دنبال راهی می گردم که نیست و از کسی کمک می خواهم که نمی دانم کیست. نه یاری دارم که یاری ام کند و نه دوستی که تکیه گاهم باشد و نه جایی که سرپناهم. دنیا را نمی شناسم و اهالی اش را نیز. زندگی ام خلاصه شده در صبح ، ظهر ، شام و گاهی تکه کاغذ سفیدی که زیر دستان سیاهم بیهوده تلف می شود. برای چه هستم؟ چرا اینجا؟ چرا نباشم؟ نمی دانم. سردرگمم.
یک روز به کسی پناه بردم. مرا در آغوش کشید و دستم را گرفت و بعد قلبم را و بعد عقلم را و بعد غرور و غیرتم را و بعد هویتم را و گفت برو. پوچ و خالی رفتم. به دنبال راهی می گردم. راهنمایی می جویم. شنیدم راه هست ، راهنما هست ، دل پاک می خواهد که ندارم. ناامید شدم و تنها. تنهای تنها. هنوز هم تنهام. ناامیدم. سردرگمم.
شنیدم کسی هست ، پناه بی پناهان ، امید ناامیدان و هیچ نمی خواهد مگر خودت را. به دنبالش گشتم. همه جای دنیا را گشتم. نبود. دروغ بود. و اکنون اینجا ، کنار این دیوار ترک خورده و قدیمی نشسته ام. حال و روزش بهتر از من نیست. سردرگم است. صدایی می شنوم. نزدیک است ، خیلی نزدیک. نزدیک تر از دیوار ، نزدیک تر از زمین ، نزدیک تر از خودم. گویا ندایی است از درونم از قلبم. صدایش آشناست. همیشه کنارم بود و انکارش می کردم. همیشه می شنیدمش و نادیده می گرفتم. همیشه بود ، قبل از اینکه من باشم. پناهم بود. یارم بود. راهم بود. راهنمایم بود و دروغ نبود و نمی دانستم و به دنبال راهی می گشتم که نبود. افسوس که یک لحظه هم به ندای قلبم گوش ندادم.
صدایش کردم. فریادش کشیدم. با او پیمان بستم که من ازآن او باشم و او تمام دارایی من. گفتم تو راهمی و راهنمایم. تو یارمی و سرپناهم. تویی تنها تکیه گاهم. گفتم که از تو می نویسم و برای تو. ولی هنوز سردرگمم. چه بنویسم برای او که بهترین نویسنده هاست. نمی دانم. سردرگمم.
پدر! پدر مهربانم! آیا هنوز هم دل شکسته مرا میبینی؟ آیا هنوز هم تنهاییم را حس میکنی؟ آیا هنوز هم مرا میشناسی؟ آیا هنوز هم دلت برایم تنگ میشود؟ همانگونه که دل من اکنون تنگ است! آیا هنوز هم موهایم را در دستان گرم و مهربانت نوازش میکنی و دلداری ام میدهی؟
چه فایده! اگر اینگونه هم باشی من از دیدنت عاجزم! دلم هنوز هم تنگ است. ولی برای خدا ، به خاطر من ، به یاد اشک های پنهان مادر ، از خدایت بخواه کمکم کند!
برای یکی از دوستانم که هنوز هم داغدار است!