تبليغاتX
دست خط


 می دویدم. داشتم می دویدم. خوب به خاطر نمی آورم. انگار خاطره ای است دور. انگار خوابی طولانی. فکرم خاموش است. واژه ها گم شده اند. انگار چهره ی زیبای او پشت قاب بارانی چشم. آن قدر می دانم که داشتم می دویدم. چه قدر نوشتن امروز سخت است. آزاد بودم و رها. آزادتر از ماه ، آزادتر از باد ، آزادتر از خاک. بیهوده تلاش می کنم. روی زمینی سخت ولی انگار روی ابرها بودم و به دنیای اطرافم ذره ای توجه نداشتم. شاید نمی فهمیدم. شاید نمی دیدم. شاید نمی خواستم ببینم. ذهنم حیران است و دلم آشوب. نمی توانم.

 در میان ازدحام جمعیتی پوشالی و شلوغی های شهری خاموش و سکوت مرگبار دیوارها ، در محاصره ی سردرگمی های تمام انسان ها ، تنهای تنها ، در پیچ و خم های جاده ی صعب العبور زندگی دست و پا می زدم. شاید موضوع اشتباهی انتخاب کرده ام. شاید باید چیز دیگری بنویسم. با چشمان بسته ، کورکورانه ، حتی جلوی پایم را نمی دیدم. انگار می خواستم فرار کنم. انگار از چیزی خسته بودم. انگار حرف های ناگفتنی و رازهای نهانی قلبم می خواهند یکجا بیرون بریزند و تمام کاغذهای سفید دنیا را سیاه کنند.

 خسته بودم از سیاهی های دنیایی که قرار بود زیبا باشد. می ترسیدم از تمام انسان هایی که به خاطر لقمه ای نان یکدیگر را می دریدند و شاید به خاطر پله ای صعود. نمی گذارند بنویسم. ذهنم را پر کرده اند. خسته بودم از ظلمی که همیشه دامن محرومان را می گرفت. می ترسیدم از کسانی که از ترس سقوط ، خودشان که هیچ ، خدا را هم می فروختند. چرا امروز؟ چرا الآن؟ چرا رهایم نمی کنند؟ چرا نمی گذارند آزاد باشم؟ شاید خسته بودم از همه ی قلب های سیاهی که خدا را بیرون کرده بودند. شاید می ترسیدم از دام های عشوه گرانی که قرار بود اسوه ی اخلاق باشند و نبودند. می ترسیدم از پوششی که نبود. نمی دانم تا کی می توانم تحمل کنم. کلماتی که نمی خواهم ، انگار سیلی خروشان ، به قفس سینه ام فشار می آورند. مثل بغض در گلویم گیر کرده اند. شاید خسته بودم از هوس های زودگذر. شاید می ترسیدم از عشق ، از زیبایی ، شاید از برق چشم ها ، از لطافت دست ها. نمی گذارند حرف بزنم. نمی گذارند نفس بکشم. نمی گذارند آنچه را که می خواهم بنویسم. شاید خسته بودم شاید می ترسیدم از چشمم ، دستم ، زبانم ، فکرم ، ذهنم ، قلبم. شاید از خودم فرار می کردم. انگار می خواهند فرار کنند. انگار می خواهند بروند. ولی انگار راه فراری نبود.

 نمی دانم چرا زیبایی های دنیا را نمی دیدم. نمی دانم چرا جلوه گری های خدا را در همه چیز نمی فهمیدم. گم شده بودم و از ترس تنهایی با تمام نیرویی که داشتم می دویدم. نمی دانم می خواهند چه بگویند که این قدر بی تابی می کنند و لحظه ای صبر ندارند.

 جاده ناهموار بود. دویدن سخت بود. چشمانم بسته بود. یک لحظه سکوت و لحظه ای بعد ، سقوط. پایم لغزید. دلم لرزید. با چشم به زمین خوردم ، به تخته سنگی سخت. شاید بهتر باشد بگذارم حرفشان را بزنند. شاید باید آزادشان کنم. انگار درون چاهی عمیق فرو رفتم. انگار چشمانم مجازات شدند که چرا بسته بودند و نمی دیدند. انگار کسی دستم را گرفت و بلندم کرد. انگار جای آن زخم ، هنوز هم گوشه ی چشمم باقی است. انگار واژه ها می گویند ، زندگی جاری است. مثل عشق گل سرخ.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:54 توسط روح اله |




 در فکر بودم و آتش و ماتم و اندوه و پشیمانی و عشق و مادر و لبخند و شادی و آرامش و در میان ازدحام آرام نشدنی و گرمای فراموش نشدنی دستانی آسمانی و چهره ی خندان مردی که پاره ی تنش بودم ، صدایی شنیدم که بار دیگر یادآور تو بود و این بار به گونه ای دیگر. اولین کلماتی بود که می شنیدم و آن قدر نزدیک که گرمای نفس پدرم ، هیجان نام تو را بیشتر می کرد. بزرگیت را شنیدم و یکتاییت را و نام دوستانت را و پایه و اساس راهت را و سعادت را و گفت بشتاب و نمی توانستم و بدهکار شدم و ماندم و هستم و پشیمانم از آن همه سال که گذشت و آن همه کار که نکردم و بارم که سنگین شد و سیاه. حتی این دیوار هم اگر قدیمی نبود و ترک نداشت ، زیر بار گناهم می شکست.

 زندگیم آغاز شد. هرچند کوچک بودم و ناتوان ، با اندک سرمایه ی لبخندی که از تو به یادگار مانده بود ، گوشه ای از قلب اطرافیانم را خریدم و پدر و مادرم قلبشان را به من هدیه کردند. بهترین هدیه ی زندگیم. عضو کوچکی از خانواده ای بزرگ بودم که روز به روز گرم تر می شد. بهشت را فراموش کردم. از عصاره ی جان مادرم نوشیدم و حاصل دسترنج پدرم را چشیدم و کم کم رشد کردم و خانه گرم تر شد و خانواده شادتر و محبت بیشتر.

 وقتی گریه می کردم در دل مادرم آشوب بود و وقتی بیمار می شدم ، شب ها پدرم بیدار. روزی کسی گفت رفتنی است و خانه ی خوشبختی مان در چشم به هم زدنی ویران شد. باورشان نشد. وقتی چند نفر دیگر هم تکرار کردند ، چشمانشان سیاه شد و هر نفسشان عذاب و آرزوها سراب و دنیا جهنم. نمی خواستم بروم. نمی خواستم پیش تو برگردم. نه اینکه بد باشد ، نه. نمی توانستم اشک های پنهان مادر و شانه های لرزان پدرم را ببینم. حالا که آمده بودم باید تا انتها می رفتم. رفیق نیمه راه نبودم. نمی خواستم خانه ای که با هم ساخته بودیم خراب شود. نمی توانستم.

 به هر دری زدند و مرا همه جا بردند و همه را دیدند و از همه پرسیدند و خواستند و نشد. هیچ راهی نبود. با سرمایه ای از غم و اندوه و ناامیدی ، نزد همان دست نیرومند رفتند که باعث تولدم بود و بدون اندکی شرم ، هرچه در دل داشتند گفتند. محرم رازشان بود. تو اجازه دادی و او ناممکن ترین ها را ممکن ساخت و معجزه را به تمامی معنا کرد و ماندم و نرفتم و دنیا دوباره زیبا شد و خانه مان آباد و خانواده مان شاد و باز هم بدهکار شدم.

 گویا دوست داری که بندگانت همه زیر بار قرضی پرداخت ناشدنی به سویت بیایند. نمی دانم چطور سنگینی کوله بارم را احساس نمی کردم و چگونه فراموش شدی. به گمانم من هم معجزه کردم.

 دیروقت است. انگار خورشید خسته شده و می خواهد برود. اما با ته مانده ی نیرویی که از روزی سخت و پرکار برایش مانده ، آسمان را سرخ رنگ کرده و چشمان خسته ام را در آغوش می کشد. صدای این جوی کوچک آب آرامم می کند و ناله ی غمبار باد که در میان شاخ و برگ های این درخت بلند سیب می پیچد ، تو را به خاطرم می آورد. دلتنگی دیوار ، همه چیز را زیباتر کرده است. چه غروب زیبایی. نقاشیت را چند می فروشی؟

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:35 توسط روح اله |