گرچه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز
بی تو امشب گریه هم با من غریبی می کند
دیده در راهند چشمانم که باز آیی هنوز
(خواهشاً اگه کسی می دونه این شعر رو کی گفته حتماً بگه)
می دانم منتظرم نشسته ای. ولی اسب سفید ندارم. با پای پیاده و سرمایه ی دلی پاک می آیم که تمامش از آن تو است.
گفتم چه شده؟ چرا غمگینی؟ گفت مگر لباس سیاهم را نمی بینی؟ گفتم عید است ، بهار طبیعت ، شاد باش. گفت بدون او دنیا سیاه است ، نمی توانم. گفتم شاید دوباره روزی ، جایی دیگر ببینی اش ، جایی که جدایی بی معنا است. هیچ نگفت و گریست.
----------------------------------------
روی پیکر بی جان و برهنه ی خیابان قدم می زنم و از پشت دیوار بلند سکوت مرگبار دل شکسته ام آواز درد و رنج و جدایی سر می دهم. دردی که هر لحظه سنگینی اش را روی سینه ام احساس می کنم. رنجی که تحملش از عذاب سهمگین جهنم هم سخت تر است. و جدایی ، وای ، چه واژه ی زیبایی. یادآور تمام عشق های نافرجام و بی سرانجام ، همه ی زشتی ها و سیاهی های تاریخ نکبت بار زندگی بشر ، همه ی جنگ های خونین. یادآور فرهاد. یادآور شیرین. یادآور مرگ ، اشک ، غم ، تنهایی. مرگی که تو را از من جدا کرد. اشکی که روی سنگ قبرت ریختم. غمی که در نبود تو نصیبم شد. و تنهایی ، معنای تمام زجری که می کشم. حتی در شلوغی دیوانه کننده ی این خیابان.
انگار تمام مردم شهر بیرون آمده اند. اما هیچ کدام مرا نمی فهمند. انگار اصلاً مرا نمی بینند. برایشان بی اهمیت ترین موجود عالمم. چه انتظاری می رود از انسان هایی که تمام روابطشان ، دوستی هایشان ، نشست و برخاست هایشان سودجویانه است. فقط به خودشان فکر می کنند. به راحتی خودشان. دیگران را می خواهند که تنها نباشند. که همیشه هم صحبتی داشته باشند. که همیشه کسی باشد که درد دل هایشان را بشنود و ابراز هم دردی کند. دیگران را دوست دارند که دوست داشته شوند. بالاترین آرزو و خواسته شان همین است. عاشق می شوند ، عشق می ورزند و خودشان هم عشق را می کشند. تمام عالم را ابزاری می بینند که خداوند برای راحتی و آسایش آن ها خلق کرده است. نه ، انتظارم بی جا است. این ها صدای گریه های شبانه ام را نمی شنوند.
هنوز هم وقتی اشک می ریزم از پشت قاب بارانی چشم هایم چهره ی زیبایت را می بینم و به یاد می آورم اولین دیدارمان را. روزی که احساس کردم چیزی در قلبم تکان خورد. روزی که برای اولین بار در تمام زندگی سیاه گذشته ام احساس کردم که نیمه ی گمشده ی وجودم در مقابلم ایستاده است. که برقی در چشمانت دیدم ، که لبخندی روی لب هایت. روزی که عاشقت شدم. روزی که به خواستگاری ام آمدی. که ازدواج کردیم. که با هم با تمام عشق زندگی کردیم.
اما چه فایده. پایان داستان شیرین عشقم همیشه تلخ است. جدایی است. تنهایی است. تو رفتی و مرا تنها گذاشتی. رفتی و تمام آرزو هایم را با خودت بردی. رفتی تا بعد از تو از هرچه هست متنفر شوم. رفتی تا دنیا را هرچه قدر هم زیبا باشد زشت و سیاه ببینم. می دانم ، تقصیر خودت نبود. خدا خواسته بود.
حیف که دیگر دستان سردم به تو نمی رسند ، وگرنه تو را در آغوش می کشیدم و به اندازه ی تمام دردهایم ، به اندازه ی تمام تنهایی این روزهای دراز روی شانه های گرم و مهربانت می گریستم. حیف که نیستی تا با هم بهار طبیعت را جشن بگیریم. رفتی اما نه خیلی دور. فقط دو قدم دورتر.
:: برای یکی از عزیزترین کسانم که چند ماهی است تنها است ::