حرف خودم: سلام. چطورین؟ بالاخره امروز وقت داشتم و اون متن رو یعنی همون "خدایی که انگار فراموش شده بود" رو یه ذره اصلاحش کردم. چند تا جمله رو حذف و چند تا رو هم عوض کردم. فکر می کنم از متن اصلی قشنگ تر نشده ، ولی خیلی هم زشت تر نشده. به هرحال هنوز هم یه ذره مشکل فلسفی و اعتقادی داره ، ولی ببخشید دیگه. شاید اگه متن اصلی رو میذاشتم بهتر بود. اگه همه ی اونایی که میان و می خونن رو می شناختم حتماً همین کار رو می کردم. ولی نمی شناسم. داستان رو تو ادامه ی مطلب نمیذارم که خوندنش سخت نشه!
-------------------------------------------------------
- ای خدا ...! چرا من؟ چرا تمام این بلاها باید سر من بیاید؟ دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردی؟ مگر چه گناهی کرده بودم؟ کجای کارم اشتباه بود؟ چه کار باید می کردم که نکردم؟ در تمام این بیست و چند سال زندگی سیاهم که ای کاش نبود یک بار شد کمکم کنی؟ هزار بار صدایت کردم و کمک خواستم ، اما یک بار هم جوابم را ندادی. حتی یک بار هم تو مرا صدا نکردی. دست رحمتت ، همان دست نوازشی که شامل حال همه می شد ، یک بار هم به سر من نکشیدی. من که جز تو کسی را نداشتم. من که تمام امیدم به تو بود. چرا این بلا را به روزم آوردی؟ شاید مرا فراموش کرده ای؟ شاید یادت رفته که مرا آفریده ای؟ تو چه خدایی هستی که مرا نمی بینی؟ لعنت به دنیایی که تو آفریده ای و مردمانش. پس تو کجایی؟ چرا جوابم را نمی دهی؟
صدای فریاد از پنجره ی طبقه ی پنجم ساختمانی بلند و قدیمی به گوش می رسید. اما هیچ کس حتی همسایه ها هم توجهی نمی کردند. انگار عشق و محبت و انسانیت مرده بودند. شاید هم خواب بودند و نمی شنیدند. آخر ، شب از نیمه گذشته بود. صدای فریادها برای لحظه ای قطع شد. جوان از کنار پنجره باز آپارتمان کوچک و به هم ریخته اش کنار رفت و روی صندلی نشست. غم عجیبی در چهره اش دیده می شد. غمی که وسعتش را نمی شد اندازه گرفت. نمی شد حدس زد. حتی نمی شد دید. اما چشمان ناامیدش حال و روز دیگری داشتند. یخ زده بودند. انگار چهره ی قلب شکسته اش را منعکس می کردند. در عمق چشمانش می شد لحظه لحظه ی زندگی غمبار گذشته اش را دید. انگار داشت خاطراتش را مرور می کرد.
- یتیم به دنیا آمدم ، در خانواده ای فقیر. پدرم راننده ی جاده بود. دو ماه قبل از تولدم در یک تصادف رانندگی مرد. مادر بیمارم با رنج و سختی کلفتی می کرد و خرجمان را در می آورد. اما شش سال بیشتر دوام نیاورد و او هم رفت. بدون پدر ، بدون مادر ، بدبخت بزرگ شدم. از تمام دنیا فقط مادربزرگ پیری داشتم که بیشتر وبال گردنم بود. بیچاره از مرگ مادرم شوکه شد. نه تکان می خورد ، نه حرف می زد. تمام بدبختی هایم به کنار ، پرستاری از او جانم را به لبم می رساند. باورت می شود ، چند بار دعا کردم بمیرد تا راحت شوم. هرجا که می رفتم به جرم بی کس و کار بودن بیرونم می کردند. هیچ کس مرا نمی پذیرفت. همه دست رد به سینه ام می زند. برای چه؟ به خاطر بلایی که تو به روزم آورده بودی. در این دنیای پوچ و بی رنگ هیچ حقی نداشتم. حتی حق نداشتم عاشق شوم. بعضی ها به چشم تحقیر نگاهم می کردند. بعضی حتی جواب سلامم را هم نمی دادند. بعضی ها هم اصلاً مرا نمی دیدند ، انگار نبودم. اما هیچ کدام این ها سخت نبود. عادت داشتم کسی نباشم. رفتارها و نگاه های ترحم آمیز مردم حالم را به هم می زد. بعضی ها تا مرا می دیدند دلشان می سوخت. می خواستند به من جوان که هنوز زنده و سالم بودم و می توانستم کار کنم صدقه دهند. انگار داشتند جلوی حیوان خانگی شان غذا می انداختند. آن قدر مظلومانه مرا نگاه می کردند و افسوس می خوردند که دلم برای دلشان می سوخت. اما ، اما او ، نه ، او چیز دیگری بود. با همه ، با همه فرق داشت. اگر بقیه انسان بودند ، او نه ، انسان نبود ، او فرشته بود. اولین بار ، اولین بار که دیدمش ، چهره ی زیبایش ، اولین سلامش ، نامه ای که ، نامه ای که به دستم داد ، شعر زیبای درون نامه ، یک شاخه گل سرخ ، نامش ، نام نام ززیبایش ....
نتوانست جمله اش را تمام کند. نمی توانست نام او را به زبان بیاورد. نام عشقش را ، تمام امید و آرزویش را. بغض چند ساله اش ترکید. قلبش داغ شد. چشمه چشمانش تا می توانست جوشید و به اندازه ی تمام غم هایش گریست ، با صدای بلند. از میان اشک هایش به زحمت چیزهایی می گفت. با عصبانیت ، تقریباً فریاد می کشید.
- چهره ی زیبایش به درک. نام زیبایش به جهنم. چرا روحش را این قدر زیبا و لطیف آفریدی؟ به فرض که می خواستی در میان این همه انسان پلید یک فرشته هم بیافرینی. چرا باید آن فرشته را سر راه من بدبخت قرار دهی؟ من که از زندگی سراسر زجر و سختی ام شکایتی نداشتم. من بیچاره که حرفی نزدم. شاید می خواستی بعد از آن همه سختی و ناراحتی ، زندگی ام را شیرین کنی. شاید می خواستی مزد صبرم را بدهی؟ پس چرا وقتی تازه زندگی را فهمیده بودم ، وقتی تازه متولد شده بودم ، وقتی می خواستم با او از اول شروع کنم ، مثل همیشه همه چیز را خراب کردی؟ من غلط بکنم اگر در این دنیا حقی داشته باشم. اما او چه گناهی کرده بود؟ هنوز بیست سالش هم نشده بود. این بیماری لاعلاج چه بود که به جانش افتاد؟ شاید می خواستی امتحانم کنی؟ ولی چرا با زجر کشیدن او؟ چرا با مرگ او؟ در تمام زندگی ام هیچ وقت آرزوی مرگ نکرده بودم. ولی وقتی جسم نحیفش ذره ذره روی دستانم آب می شد هزار بار آرزو کردم که ای کاش نبودم و این لحظه ها را نمی دیدم. آخر هم به جرم پاکی و سادگی ، به جرم عشق و محبت ، چون در میان این همه انسان پلید و بدذات ، خوب بود ، او را کشتی. حالا من ماندم و یک پیراهن سیاه و اشک های شبانه و صدای بلند گریه که می دانم شنیدنش برایت سخت نیست. دیگر از این زندگی ، از این دنیا ، از این آدم ها ، از همه خسته شده ام. بیشتر از این نمی توانم بمانم. اگر نتیجه ی کارم آتش جهنم هم باشد از اینجا بهتر است. هرچند فکر می کنم جهنم هم با شنیدن دردهای من دلش می سوزد و مرا نمی سوزاند. شاید آنجا مرا ببینی. شاید صدایم کنی. شاید دست نوازشی به سرم بکشی. شاید دل تو هم به حالم بسوزد و اشک بریزی و یک بار هم که شده من گریه های تو را ببینم و بخندم.
از جایش بلند شد. با گام های لرزان به سمت پنجره رفت. چشمانش می گریست. بدنش می لرزید. قلبش می ترسید. گام هایش مصمم بود و چهره اش غمگین. نام زیبایی را مرتب تکرار می کرد. به زحمت لبه ی پنجره ایستاد. دستانش را به دو طرف قلاب کرد. برای آخرین بار به شهر زیر پایش نگریست. به چند ماشینی که در خیابان حرکت می کردند. به زوج جوانی که در آن خلوت شب ، دست در دست هم در پیاده رو قدم می زدند. به کوه ها. به آسمان. به قرص کامل ماه که پشت ابرها پنهان شده بود. دستانش را کمی شل کرد. صورتش را به سمت آسمان گرفت ، به سمت خدا. لبخندی طعن آلود زد و چشمانش را بست. اما ناگهان چیزی به صورتش خورد. انگار از خوابی عمیق پریده باشد ، انگار چیز عجیبی دیده باشد ، چشمانش را باز و دستانش را محکم کرد. یک قطره ی کوچک و خنک آب مسیر هموار گونه هایش را طی کرد و پایین افتاد. قطره ی دیگری به پیشانی اش خورد ، قطره ای به گونه اش ، به لب هایش. باران لطیفی باریدن گرفت. قطرات باران به آرامی به صورتش می خوردند و چهره اش را نوازش می کردند. با مهربانی اشک هایش را پاک کردند و دلداری اش دادند. او را در آغوش کشیدند و تمام محبتشان ، تمام عشقشان را نثارش کردند. با خودش فکر کرد زیر باران همه چیز زیباتر می شود. صدایی شنید. انگار کسی صدایش می کرد. سرش را آرام به سمت صدا چرخاند. نور سبز رنگ گلدسته ی مسجد محل را دید. صدای اذان می آمد.
اول حرف خودم: تو این هفته یه داستان کوچیک نوشتم. فکر کنم چهارشنبه نوشتنش تموم شد. البته کلاً چهار پنج ساعت بیشتر روش وقت نذاشتم ولی بد نشد. حداقل از نظر نگارشی از بقیه نوشته هام قشنگ تر بود و البته خیلی طولانی تر. الان دو روزه دارم فکر میکنم که چرا این داستان رو نوشتم ، یعنی چرا اینجوری نوشتم. اگه میخواستم به خدا برسم راه های دیگه ای هم بود. لزومی نداره آدم برای اثبات خدا یه نفر رو نشون بده که از خدا ناامید شده و کفر میگه و کارای ضد خدا انجام میده. راه های دیگه ای هم هست. اگه هم میخواستم یه داستان قشنگ و احساسی بنویسم لزومی نداره که دنبال همچین سوژه ای برم. یه داستان خوب باید یه حرف جدید برای گفتن داشته باشه نه یه حس جدید. خلاصه همون طور که موقع نوشتنش میترسیدم الان هم خیلی میترسم که چرا ذهنم اینقدر تاریک شده که فقط اینجوری میتونه خدا رو بنویسه. واسم دعا کنید. اسم داستانش اسم همین پسته (یعنی "خدایی که انگار فراموش شده بود"). میترسم و نمیتونم اینجا کاملش رو بذارم. ولی پاراگراف آخرش رو که مشکلی نداره میذارم اگه وقت کردین بخونین. البته چون بقیه متن نیست شاید خیلی قشنگ نباشه. قشنگ ترین پاراگرافش هم پاراگراف یکی مونده به آخره. خلاصه ببخشید.
-----------------------------
...
از جایش بلند شد. با گام های لرزان به سمت پنجره رفت. چشمانش می گریست. بدنش می لرزید. قلبش می ترسید. گام هایش مصمم بود و چهره اش غمگین. نام زیبایی را مرتب تکرار می کرد. به زحمت لبه ی پنجره ایستاد. دستانش را به دو طرف قلاب کرد. برای آخرین بار به شهر زیر پایش نگریست. به چند ماشینی که در خیابان حرکت می کردند. به زوج جوانی که در آن خلوت شب ، دست در دست هم در پیاده رو قدم می زدند. به کوه ها. به آسمان. به قرص کامل ماه که پشت ابرها پنهان شده بود. دستانش را کمی شل کرد. صورتش را به سمت آسمان گرفت ، به سمت خدا. لبخندی طعن آلود زد و چشمانش را بست. اما ناگهان چیزی به صورتش خورد. انگار از خوابی عمیق پریده باشد ، انگار چیز عجیبی دیده باشد ، چشمانش را باز و دستانش را محکم کرد. یک قطره ی کوچک و خنک آب مسیر هموار گونه هایش را طی کرد و پایین افتاد. قطره ی دیگری به پیشانی اش خورد ، قطره ای به گونه اش ، به لب هایش. باران لطیفی باریدن گرفت. قطرات باران به آرامی به صورتش می خوردند و چهره اش را نوازش می کردند. با مهربانی اشک هایش را پاک کردند و دلداری اش دادند. او را در آغوش کشیدند و تمام محبتشان ، تمام عشقشان را نثارش کردند. با خودش فکر کرد زیر باران همه چیز زیباتر می شود. صدایی شنید. انگار کسی صدایش می کرد. سرش را آرام به سمت صدا چرخاند. نور سبز رنگ گلدسته ی مسجد محل را دید. صدای اذان می آمد.