گاهی اوقات در زندگی انسان اتفاقاتی میفتد که سرنوشتش را تغییر می دهند. اتفاقاتی بزرگ ، آن قدر بزرگ که خیلی ها به محض مواجهه با آن ها از زیر بارشان شانه خالی کرده و به امان خدا رهایشان می کنند. اتفاقاتی که خواسته و ناخواسته به بزرگترین نیاز ها و سوال های بشر پاسخ می دهند. و فاجعه هنگامی رخ می دهد که پاسخشان اشتباه باشد یا اشتباه برداشت شود. اتفاقاتی که او را سر یک دو راهی گنگ و مبهم قرار می دهند که پایان هیچ کدامشان مشخص نیست. و وادار به تصمیم گیری اش می کنند. تصمیمی که با لحظه ای اهمال و کوچکترین اشتباه می تواند گوشه ی قلبش را برای همیشه با پارچه ای سیاه تزیین کند ، روحش را بمیراند ، جسمش را بی فروغ کند ، و در یک کلام او را به انتهای چاه بی انتهای نابودی بیندازد. و اگر به درستی گرفته شود جسمش را می پروراند ، روحش را تکامل می بخشد ، ذهن و زندگی اش را نظم می دهد ، تنهایی اش را می میراند ، عشق و علاقه و عاطفه اش را به پرواز در می آورد ، و کوتاه بگویم او را به بلندای قله ی هستی می رساند. اگر برای تصمیم گیری فقط از عقلش استفاده کند شکست می خورد. و اگر تنها به قلبش رجوع کند وا می ماند و به نتیجه ی اشتباه می رسد. در برابر این اتفاقات باید ترسید. اما نباید جا زد. باید خطر کرد. باید تصمیم گرفت.
دیروز روز عجیبی بود. دیروز یکی از همین اتفاقات برایم افتاد.