یک سال دیگر هم گذشت و باز هم ماندم. باز هم فرصت یافتم تا از آن چه بودم و هستم بهتر باشم. اما چه سود. عمرم بیهوده می گذرد. بیهوده پیر می شوم. جوانی ام را به بهای دنیا می فروشم. و چه بدست می آورم جز هیچ؟ دنیایی که گاهی بهشت دوباره خواندمش ، و گاه جهنمی نکبت بار. که بی وفا بود. که دلم را ربود و رهایم کرد. که هر چه بود و هست تمام می شود. که روزی مرا هم از یاد می برد. خدا کند امسال ، سال دیگری باشد. و این من ، من دیگری. خدا کند این بار از آنچه بودم حتی به اندازه ی ذره ای پشیمان نباشم. خدا کند خدا کمکم کند.
سال ها پیش در چنین روز و چنین لحظه ای ، یکی از دوستان مهربان بهشتی ام در دفتر خاطراتش نوشت ، متولد شد. امروز برگ دیگری از دفترش ورق خورد. و فقط خدا می داند چه وقت تمام خواهد شد.