تو پارک دانشجو با زهرا قدم می زدیم و دنبال یه نیمکت خالی می گشتیم که دوتایی بشینیم. خیلی وقت بود می شناختمش. یه جورایی نامزد بودیم. حالا تو اگه می خوای دوباره مثل همیشه گیر شرعی بدی و نصیحتم کنی که برادر جان این کارها گناه دارد و این ها ، عقد حساب کن. منظورم اینه که خانواده هامون خبر داشتن. یه چیزی هم خونده بودن که فعلاً به همدیگه محرم باشیم و رابطه مون مشکلی نداشته باشه و خدا یه وقت شاکی نشه. به هرحال قصدمون ازدواج بود دیگه. به قول اون دوستمون که اسمش رو نبرم بهتره ، نمی خواستیم که یه مدت در جوار هم یه حالی ببریم و بعدش هم بی خیال همه چی. نیت الهی بود آقا. می خواستیم بیشتر با هم آشنا شیم تا راحت تر زندگیمون رو شروع کنیم. بگذریم.
دختر خیلی خوبیه. هرچی که بخوای داره. مهربون ، با احساس ، با شخصیت ، سنگین ، تحصیل کرده ، خانواده دار ، قیافه ش رو هم من باید بپسندم که خدا رو شکر پسندیدم. ولی خودمونیم ، تو هم بودی می پسندیدی. دیگه واسه یه زندگی مشترک از یه دختر چی می خوای؟ حتماً که نباید خدا یه حوری از بهشت واست بفرسته. خوب بالاخره هرکسی یه ایراد هایی هم داره دیگه. زهرا هم با همه ی خوبیا و قشنگیاش یه ایراد کوچیک داشت. شایدم بزرگ بود؟ نمی دونم. به نظر من که خیلی بزرگ نبود. یعنی قابل حل بود. فکر هم می کنم به قول تو به خاطر جهلش بود. یعنی نمی دونست. انگار قضیه درست واسش جا نیفتاده بود. شایدم به خاطر فضایی بود که توش بزرگ شده. لااقل رفتار و شخصیتی که من ازش می شناختم اینجوری نشون می داد.
یه جورایی مثل خودت بود. البته خدای نکرده دختر بودنش رو نمی گم ها. احتیاجی به اثبات نداره که شما پسری. منظورم اینه که رو بعضی چیز ها خیلی سفت بود و بی خیال نمی شد. حالا نمی دونم مثل تو همه ی نماز هاش رو اول وقت می خوند یا نه. ولی نماز و روزه و دعا و قرآنش هیچ وقت ترک نمی شد. این ها رو گفتم که بدونی دختر مورد داری نیست و یه وقت فکر بد نکنی. حالا دختر به این خوبی اون یه مشکلش از کجا آب می خورد ، نمی دونم. گفتم که حتماً درست واسش جا نیفتاده بود.
حالا به هر دلیلی که بود مهم اینه که همین یه ایراد رو داشت. تازه همین ایراد رو هم من نمی دیدم. شنیدی که اگر در دیده ی مجنون نشینی و این ها. ولی بعضی وقت ها مامانم یا بابام یا بقیه یواشکی در گوشم می گفتن. خوب من هم ناراحت می شدم کسی رو دختر آرزوهام و شریک آینده ی زندگیم و اینجور چرت و پرت ها ایراد بذاره. همه می گفتن حیفه یه همچین دختر خوب و به قول اون ها با کمالاتی اینجوری باشه. خداییش هم از حق نگذریم راست می گفتن. خلاصه سرت رو درد نیارم ، یه نیمکت خالی پیدا کردیم و نشستیم.
با همون شیطنت خاص خودش گفت: "ببینم امروز چی تو چنته داری؟! امروز می خوای چه جوری مخمون رو بخوری؟!"
من هم کم نیاوردم. خندیدم و گفتم: "حالا نیست تو هم فقط گوش می دی و هیچی نمی گی؟!"
راست می گفت. نمی دونم چه جوری تو این چند ماه حرفامون تموم نشدن. هر دفعه یه چیز جدید واسه گفتن داشتیم. ایشاا... که بعد از ازدواج هم همین جوری باشه. می ترسم اون موقع دو تایی لال شیم و ساکت جلوی هم بشینیم و زل بزنیم تو چشم های همدیگه و هیچی نگیم. حالا باز خوبه زل بزنیم تو چشم های همدیگه. نکنه یه وقت زبون تو لال شه الهی کارمون به استغفرا... طلاق بکشه. اون هم به دلیل مهم کمبود حرف. یه دقیقه فکر کن. خیلی باحال میشه ها!
گفتم: "ببین. امروز می خوام یه سوال ازت بپرسم و خواهش می کنم جدی جواب بده. چون جوابش واسم خیلی مهمه."
یه ذره خودش رو جمع کرد و گفت: "خدا رو شکر یه بار هم صحبتمون جدیه."
گفتم: "بی انصافی نکن. به جز اون هفت هشت بار بقیه ش جدی بود دیگه."
گفت: "حالا سوالت رو بپرس. مطمئن باش راستش رو می گم. می دونی که هیچ وقت دروغ نمی گم."
گفتم: "صد در صد. در راستگویی شما که شکی نیست. ولی پرسیدنش یه ذره سخته."
چهره ش رو به شوخی عصبانی کرد و گفت: "خودت رو لوس نکن. بگو. هرچی باشه جواب می دم."
دست کردم تو موهام و یه ذره با کله م ور رفتم و بعد زل زدم تو چشم هاش و گفتم: "تو واقعاً می خوای با من ازدواج کنی؟ یعنی واقعاً من رو دوست داری؟ من رو به عنوان یه شوهر خوب قبول داری؟"
خندید و با اعتماد به نفس کامل گفت: "خوب معلومه. کی از تو بهتر. من که قبلاً بله رو بهت گفتم. حالا اگه مشکلت اینه باز هم می گم ، بله. چیه؟ نکنه پشیمون شدی؟"
گفتم: " نه بابا. اصلاً این حرف ها نیست. خیر سرم می خواستم مقدمه چینی کنم. حالا یه سوال دیگه. اگه من ازت یه کاری بخوام حاضری واسم انجام بدی؟"
خیلی محتاط جواب داد: "خوب بستگی داره چی باشه. اگه خدا و پیغمبر شاکی نشن چرا که نه."
انگار یه بار سنگین رو از رو شونه هام برداشته باشن سرم رو بالا گرفتم و گفتم: "پس اگه یه کاری ازت بخوام که خدا هم راضی باشه و اصلاً دستور به انجامش داده باشه حتماً انجام می دی."
سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد. ولی از چهره ش معلوم بود که یه ذره تعجب کرده و مونده که من چی می خوام بگم.
گفتم: "چیزی که ازت می خوام رو خدا هم تو قرآن گفته."
با همون لبخند همیشگی گفت: "خدا رو شکر. خیالم راحت شد. چون شاید تو ازم کار مورد دار بخوای ، ولی مطمئنم خدا چیز بد نمیگه. حالا قرآن داری؟"
گفتم: "آره."
دست کردم تو کیفم و قرآن کوچیکی که همیشه همراهم بود رو درآوردم. بازش کردم و آیه ی سی و یک سوره نور رو براش خوندم.