رو به رویش ایستادم. گفت: "آقا می خواین کفشتون رو واکس بزنم؟" ده یازده سال بیشتر نداشت. خیلی دلم برایش سوخت. نشستم تا بتوانم چهره اش را بهتر ببینم. از جیبم یک اسکناس دو هزار تومانی در آوردم و جلویش گرفتم و گفتم: "بیا این رو بگیر. کفشم رو هم نمی خواد واکس بزنی." نمی دانم چرا ولی ناگهان چهره اش از عصبانیت سرخ شد. مستقیم به چشمانم زل زد. نگاهش انگار هزاران زخم کهنه و حرف نگفته داشت. دندان هایش را محکم به هم می فشرد و بدنش از شدت ناراحتی و خشم می لرزید. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: "آقا! من گدا نیستم."