آرام کنارش نشسته بودم و فکر می کردم. بعد از چند لحظه به نتیجه ای رسیدم و افکارم را بلند بلند گفتم تا او هم بشنود: "مامان! وقتی من بچه بودم و خودم را ... چطور بگویم؟ خودم را کثیف می کردم ، با کدام دستت مرا می شستی؟" لبخندی شیرین زد. یکی از دست هایش را بالا آورد و گفت: "این دست." دستش را گرفتم ، بوسیدم و گفتم: "مامان! روزت مبارک."
-----------------------------
وقتی خودش را در آغوش مادرش انداخت و گونه اش را بوسید و بلند بلند گفت: "مامان جان! روزت مبارک." بغض گلویم را گرفت. ولی محکم گرفتمش که از دستم رها نشود و آن صحنه زیبا را بر هم نزند. دلم برایش سوخت و برای خودم. روز پدر نزدیک بود. اما او دیگر پدر نداشت.
-----------------------------
در آغوش پدر بود. اما نمی توانست همه چیز را ببیند و حسودی اش شود و فقط سکوت کند. گفت: "بابا! همه ی بچه ها مادرشان را در آغوش کشیدند ، دستش را بوسیدند ، به او هدیه دادند ، با او حرف زدند ، با او اشک ریختند. بابا! پس مادر من کجا است؟" پدر رویش را از دختر گرفت. بغض راه گلویش را بست. یک قطره اشک در چشمانش جمع شد. اما نگذاشت بریزد.